اللهم عجل الولیک الفرج 

نگاه مهربون خدا با منه
سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
حمایت می کنیم

 

خورشید شیعه

 

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت... بچه ها، ببینید؛ همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند. دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد. البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.»


[ دوشنبه 93/7/21 ] [ 11:28 عصر ] [ زهرا ]

سلام خدای خوبم . منم زهرا، همون زهرایی که خواستی بهترینها برای اون باشه اما خودش نخواست. باز اومدم بگم شرمنده ام خدای خوب و مهربونم . خداجونم آخر همه چیزها بهت رسیدم اما همینی که هم رسیدم نظر لطف خودت بوده از بس کریم و رحیمی.

خدای خوبم آغوش مهربونت رو باز کن دوباره میخوام زهرای تو بشم فقط برای تو . بنده هات هرچقدم خوب باشن لیاقت ندارن برای اونا باشم میخوام مال خود خود خودت باشم .

فک میکردم راهی که میرم درسته اما ممنونم که فهموندی بهم اشتباه بوده.بسم الله میگم و با نام قشنگت شروع میکنم.

دستمو گرفتی محکمتر بگیر ، کمکم کن فقط دست نیازم به درگاه تو دراز بشه و بس.

نمیدونم چی بگم فقط دلتنگتم شدید دلتنگ روزهای خوب با تو بودن. باز هم دلم خدا می خواهد.

بنده نادمت زهرا

 


[ سه شنبه 92/7/23 ] [ 12:45 عصر ] [ زهرا ]

سلام خدای مهربونم . زهرام همون بنده نادم همیشگیت. چرا ما آدمها اینجوری هستیم ، البته من اینجوریم. چرا همیشه آخر همه چیز بهت می رسیم.

پروردگارم ، باز هم شرمنده ام از اعمالم از رفتارم از خودم که ادعای بندگی تو رو دارم اما بنده هات رو بیشتر ازخودت دوست داشتم .

خدایا از من بگیر هر آنچه که تو رو از من می گیره . خدایا آخه من چقد پر رو هستم همه چیزم رو خودت بهم دادیا ولی باز میرم پیش بنده هات گدایی.

خودت فرمودی: صد بار اگر توبه شکستی باز آ.

کارم از صدبار گذشته هزاران باره. اما من هرگز ازت نا امید نمیشم و امید بخشش دارم.

خداجونم کمکم کن همیشه اول و آخر همه چیزها تو باشی ، می دونم همه اونها امتحان بود و من باز رفوزه شدم. خدای خوبم کمکم کن تا آداب بندگیت رو یاد بگیرم . فقط واسه تو باشم چون غیر این بودن یعنی تباهی .

بابت همه بنده های خوبت که سر راهم قرار دادی هم سپاسگذارم . ممنونم که منو با زهرا آشنا کردی و آوردیش تو زندگیم. خدایا بهترینها رو بهش هدیه بده چون لایق بهترینهاست. کمکمون کن مثل شهدا بشیم . امروز بسم الله رو گفتیم و شروع کردیم اونم به لطف خودت بوده وگرنه من همون احمق بودم . متشکرم که نگاه مهربونت همیشه با منه. خدایا کمکم کن ذره ذره وجودم تو رو صدا بزنن و از تو به غیر تو هیچی نخوام .

خدایا از همه بدی هام توبه میکنم و امید بخشش دارم.

الهی العفو. کمکمون کن مهدی باور بشیم و بعد مهدی یاور. سرباز باشیم نه سربار مثل الان. اللهم عجل لولیک الفرج.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

بنده نادمت زهرا


[ سه شنبه 92/5/29 ] [ 9:37 صبح ] [ زهرا ]

 

و باز هم دلم شهادت می خواهد...

خدایا کمک کن شهیدت بشم و شهادت بدم. یه عزیزی یه جایی نوشته بود شهادت از حضور در محضر شهید آغاز می شود اگر خدا شهید نمی بود احدی شهید نمی شد.

خیلی از دیگران پرسیدم بهم خندیدن و گفتن این جمله افراطیه .

اما حالا می فهممش و اینم به برکت وجود داداشای نازنینم علی و مهدی و حمید گلم هستن سه تا گل پرپر خدا که شهادت دادند.

این جمله خیلی دلنشینه شهادت به تیر و ترکش و خون نیست؛ آن روز که خدا را در همه حال دیدیم و به دیگران نشان دادیم شهید شده ایم .

اصلا مگه شهادت یعنی چی . شهادت یعنی گواهی دادن خب شهید یعنی چی یعنی کسی که گواهی می ده به وجود خدا ، کسی که بوی عطر دل انگیز خدا رو می ده هر جا هست خدا هم هست .

همه چیز شهید آدمو یاد خدا می اندازه و شهادت یعنی این.

شهدامون چه کار کردن شهید شدن ؟!

جوابش مثل روز روشنه ...

خدایی شدن ؛ واسه خدا نفس کشیدن ، راه رفتن ، گریه کردن ، جنگیدن ، گذشتن ، نادیده گرفتن ، خندیدن

رنگ خدایی گرفتن و کل وجودشون پر شد از خدا و زیباشدن زیباتر از همه زیبایی ها و خدا چیدشون واسه خودشون و پرپر کرد.

چقد قشنگه چقد لذت داره وای خدای من !

یعنی میشه یه روز به دست خالقم پرپر بشم .خدایا یعنی میشه منم شهیدت بشم مثل داداشام.

نمی دونم امروز چم شده اما دلم بدجوری واسه داداشیام تنگ شده خیلی هوایی شدم.

خدایا به داد دل بنده ات برس.

چقد قشنگه همه چیز هم قبل شهادت هم بعد شهادت ؛ قبل شهادت خود شهید هر جا میره همه رو یاد خدا می اندازه حالا اینو داشته باشین خدا که شهید رو انتخاب کرد واسه خودش کاری میکنه بعد رفتن شهید همه یادش کنن به نظرم یه جوری تلافی باشه .

شنیدین سریع الرضا میگه تو برای من باش و رفیقم باش منم واسه تو میشم و رفیقت. کی بهتر از خدا رفیقی بهتر ازش سراغ دارین ؟ !....

ماه رمضان چند سال پیش یه کلیپی پخش میشد یه بچه صحبت میکرد آخرش همیشه یادمه میگفت : خدایا همه رفتنی اند فقط تو می مونی ...

خب عقل رو خدا داده استفاده کنیم ، با دنیا و آدمای دنیایی باشیم که نهایتش 100 ساله یا با صاحب و مالک دنیا که همیشگیه خب هر کی عقل داشته باشه گزینه دوم رو انتخاب میکنه .شبیه این می مونه که آدم سرچشمه رو رها کنه و بره از دوردستها آب بخوره که زلال و صافم نیست . یه مثل هست میگه اصل رو رها کردی چسبیدی به فرع شده جریان ما آدما .

خدایا کمکم کن.

بازم دلم گرفته و فقط آغوش تو آرومم میکنه . می دونم شهادت راحت نیست اما چی میشه منو برداری و ببری واسه خودت . دلم تنگه تو دنیا دیگه جای موندن نیست.

خدایا دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسستت دارم. کاری کن ذره ذره وجودم صدا بزنن خدا.

یاد حرف داداش مهدی افتادم که میگه : خدایا تو چقدر دوست داشتنی هستی هیهات که نفهمیدم خون باید می شدی و در رگهایم جریان می یافتی تا همه سلولهایم یارب یارب می گفت.

خدایا کمک کن حرف مهدی مصداق عملیش بعد خودش و رفقاش من و رفقام باشیم.

من ششششششششششششششهادت میخوام ازت. یا رحیم ، یا کریم ، یا رحمان ،یا غفار ، یا عزیز به داد دل من برس.

ای عزیز دستمو بگیر وکمک کن این دل فقط و فقط واسه تو بزنه وبس کمک کن پر بشه از یادت ، کمک کن غریبه رو راه ندم نامحرما رو راه ندم . تغییر چهره میدن می دونم و میخوان بیان تو قلبم اما خداجونم تو صاحب قلبمی یا غیور دستمو بگیر نزار راهشون بدم جایی که تو هستی . تشنه شهادتم یه جرعه شهادت کافی واسم. شکرت به خاطر تمام لحظه هایی که با منی ، شکرت به خاطر رفقام ، شکرت که الان دارم از تو می نویسم ، شکر شکر و شکر.

امروز رو استثناء قائل میشم و خواستین نظر بدین.


بنده نادمت زهرا

خدایا مرا پاکیزه بپذیر



[ شنبه 92/4/29 ] [ 8:31 صبح ] [ زهرا ]

 

سه گروه متفاوت بودیم و خودتون میدونید که تا همو بشناسیم خیلی وقت می برد .

چون ماه رمضون بود مسئول گروه خیلی سخت نمی گرفت و ماهم که خوشی بهمون نیومده آبمون با هم توی یه جوب نمی رفت .

بچه های روستام چون دومین دفعه بود از وجود ما فیض می بردن خیلی ابراز علاقه نشون می دادن نسبت به من و آبجی این بود که ما ساعت استراحت خیلی کمی داشتیم شاید روی هم کل صبح تا افطار دو ساعت میشد یا نمی شد .

ظهر تابستون روزه باشی اونم بازی کنی با بچه هایی که اصلا از بازی خسته نمیشن لذت داشت اما خداییش خیلی سخت بود .

سرمونو گذاشتیم رو بالش و خواب رفتیم.

یه دفعه با صدای جیغ دوستا بلند شدیم که میگفتن آتیش آتیش نیا بیرون . گفتم یاصاحب الزمان ! ببین چی شده رفتیم رو هوا ؟ می دونید که وقتی از خواب بیدار میشی چه حالیه !

حالا اگه بیدار شی و همه رو پریشون ببینی یه چیز دیگه است . فرار کردم بیرون خدایا چه کار کنم .تک شعله ای که گفته بودم استفاده نکنید خرابه و یه بنده خدایی لطف کرده بودن و گفته بودن مشکلی نداره  و بچه هام ازش استفاده کرده بودن به این امید که درسته .

نشتی داشت و آتیش گرفته بود اول شعله بعد شیلینگ . آبجی که انگاری بلد بود چیکار کنه پتو دستش بود رفت جلو میخواست بندازه روش و خفه کنه آتیشو که مسئول گروه گفت: نکن ! نکن!  اونم با صدایی که اون داشت و جیغی که میکشید آبجی هول شد و پتو افتاد رو شعله، آتیش خیلی زیاد شد .

آبجیم رفت  پیش بچه ها که بیارتشون بیرون اما این مسئول .... اجازه نمیداد بیان بیرون میگفت کپسول میترکه نیاین.

اشکم دراومده بود اونا اون تو بودن و من بیرون خواستم برم تو مسئول محترم گفت : نه نرو بیرون باش . انقدر ترسیده بودم که  بعد از چند لحظه یادم اومد بیرون ماسه داره بدو رفتم بیرون و با مشت ماسه میاوردم و رو آتیش می ریختم . کپسول صداش در اومده بود و مثل قطار صدا میداد قلبم داشت از جاش در می اومد از اعماق وجودم آقامون امام زمان (عج) رو صدا زدم .

آقاجون دستم به دامنت اینجا ما غریبیم و این بچه ها امانتن کمک کن اونا رو به تو سپردم .

 مردم رسیدن و آتیشو خاموش کردن . زدم زیر گریه و دوستامو بغل کردم و گفتم: خیلی نامردین میخواستین تنهایی شهید شین .

نامردا آخه اینجوری میخواستین شهید شین ؟

افطار که کردیم نشستیم حادثه رو مرور می کردیم و می خندیدیم . رفیق لحظه هام گفت: دختر خوب ببین گفتم نیا پدر و مادرت ناراضین گفتم خودشون گفتن برو گفت راستشو بگو چقدر گریه کردی چقدر التماس کردی ؟ راست میگفت خیلی اصرار کردم آخه نذر داشتم و باید می رفتم . از من به شما نصیحت حتی اگه نذر داشتید هر چی گفتن بگین چشم تا مثل من پشیمون نشین .

جهاد خوبه اما قبلش جهاد نفس داشته باشی عالییییییه.

یا مهدی (عج)

1392/2/18

 


برچسب‌ها: خاطرات اردو جهادی
[ شنبه 92/4/29 ] [ 8:30 صبح ] [ زهرا ]
........

درباره وبلاگ

 


خدایا ببخش بر این بنده ات لحظه هایی که از یادت غافل شد . تویی که تمام دارایی منی و صاحب قلبم . من خیانتکار را ببخش ! یا سریع الحساب ، یا سریع الرضا ، یا تواب ، یا غفار ، ببخش بر من به حرمت رحمت للعالمین (ص) و ائمه معصومین (ع). بنده نادمت . زهرا

 

برچسب‌ها
آرشیو مطالب
آمار وب

 

 

امکانات وب